خرید بک لینک

باریستان دلیر پافشاری کرد:
"- عالی جناب، من تو بیست و سه سالگی برای عضوی از رادی سفید انتخاب شدم. این همه ارزوی من بود، از همون لحظه اول که شمشیر به دست گرفتم. من مقامم رو کنار گذاشتم، دختری که قرار بود با من ازدواج کنه با پسر عموم وصلت کرد.
من به زمین یا فرزند پسر احتیاجی نداشتم. زندگی ام رو به پای سلطنت ریختم.
"سر جرالد هایتاور" خودش سوگند منو شنید... برای محافظت از پادشاه با تمام قدرتم... برای فدا کردن جانم... من کنار "گاو سفید" و "شاهزاده لووین" جنگیدم... کنار "سر ارتور دین افسانه ایی"، شمشیر سحرگاه جنگیدم!
قبل از اینکه به پدر شما رابرت باراتیون خدمت کنم به شاه اریس خدمت کرده بودم و به پدرش جهریس، سه پادشاه!"
انگشت کوچیک گفت:
-"و همه اونا مردن."
ملکه مادر اعلام کرد:
-" و حالا کار تو اتمام یافته جافری به مردانی جوان و نیرومند احتیاج داره. شورا درخواست کرده که سر جیمی لنیستر به جای تو فرمانده گارد بشه!"
باریستان به ارامی و با صدایی گرفته زمزمه کرد...
((قاتل پادشاه. شوالیه دروغینی که شمشیرش رو به خون پادشاهی که در برابرش سوگند وفاداری یاد کرده بود الوده کرده))

1 ای از 1 1 یخ و آتش

برچسب: نویسنده: بهراد کوهی تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 4:36

صفحه بندی