خرید بک لینک

"تیان خودش را در حالی یافت که نمیدانست باید دعا کند یا نه.
اگر دعا کنم آیا خدایان کهن دعای مرا میشنوند؟
آنها خدایان او نبودند...هیچوقت نبودهاند.
او آهن زاده بود،پسر پایک...
خدای او خدای مغروق جزایر بود ...
ولی وینترفل فرسنگها از دریا به دور بود.
از زمانی که یک خدا دعایش را شنیده بود یک عمر می گذشت.
او نمی دانست
که بود...یا چه بود...
چرا هنوز زنده بود...اصلاً چرا به دنیا آمده بود...
«1»
صدایی زمزمه کرد...سرش بالا آمد...
«کی بود؟»
همه چیزی که می دید 1ان و مه غلیظی بود که آنها را می پوشاند.
صدا به آرامی خشخش برگها و به سردی نفرت بود.
صدای یک خدا یا یک روح...
چند نفر روزی که او وینترفل را گرفت مu200dُردند؟
چند نفر دیگه روزی که وینترفل رو از دست داد؟
روزی که تیون 1 مُرد تا دوباره به عنوان «ریک» متولد شود.
«ریک»...«ریک»"

[رقص با اژدهایان - فصل سی و هفت]

برچسب: نویسنده: بهراد کوهی تاريخ: سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 0:31

صفحه بندی