کنیزش با ترس به دروگو خیره شد. زمزمه کرد: «اون می میره.»
دنی به او سیلی زد. «کال نمی میره. اون پدر نریانیه که بر دنیا چیره می شه. موش هیچ وقت بریده نشده. هنوز
زنگ هایی رو که پدرش بهش داده به موهاش میبنده.»
ژیکوی لرزان گفت: «کالیسی، اون از اسب افتاد.» چشمانش ناگهان پر از اشک شد. دنی از آنها رو برگرداند. او از اسب افتاد! چنین بود، خودش و همخونها دیده بودند و بدون شک کنیزها و محافظینش نیز دیده بودند. و چند نفر دیگر؟ نمی توانستند سری نگهش دارند و دنی می دانست که به چه معناست. کالی که نمی توانست سواری کند، نمی توانست فرمانروایی کند، و دروگو از اسب سقوط کرده بود.
قسمت هایی از کتاب نغمه یخ و آتش
برچسب:
نویسنده: بهراد کوهی