
جورج آر آر مارتین نویسنده رمان مشهور نغمه یخ و آتش از احتمال منتشر شدن نسخه جدید این کتاب در سال 2018 خبر داددر جوایز Hugo سال ۲۰۱۸ ، مارتین صحبت هایی در مورد نغمه آتش و یخ و تردیدهایی که از این مجموعه داشت، کرد.نظرات مارتین ممکن است در مورد اینکه چه کتابی منتشر خواهد شد، جذاب تر باشد. یکی از خوانندگان از او در مورد برنامه و قصد انتشار کتابی در سال ۲۰۱۸ پرسید و مارتین تنها با جمله «آتش و خون برنامه ریزی شده» پاسخ او را داد.آتش و خون کتابی از مارتین است که در آن به تاریخچه پادشاهان تارگرینی پرداخته و قسمتهایی از آن رسما منتشر شده و جدید ترین آن «پسران اژدها» ست که راجع به پسران اگان فاتح است. این کتاب جزو مجموعه The Book of Swords است. مارتین در مورد این داستان گفته است: «از نظر طرح بیشتر شبی...
ادامه مطلب
بعد از فرار تیریون، جورا و پنی دخترک کوتوله ی همراه آنها از دست برده داران،تیریون با وعده ثروت کسترلی راک ترتیبی داد تا هرسه آنها به یک گروه مزدور به نام پسران دوم تحت فرماندهی بن پلام قهوه ای بپیوندند.در کتاب آنها هنوز با دنریس ملاقات نکرده اند....
ادامه مطلب
با هم بخشی از کتاب نغمه یخ و آتش را میخوانیم: تیریون تعظیم کوتاهی کرد ، اما کنار در کابین برگشت و گفت :"اگه ملکه رو پیدا کنیم و بفهمیم این ماجرای اژدهایان فقط داستان بی سر و تهی بوده که یه ملوان از خودش دراورده چی؟ این دنیای پهناور پر از داستان های بی سر و تهه !"گریف به او زل زد و اخم کرد :" من بهت هشدار دادم لنیستر ، جلوی زبونت رو بگیر ، وگرنه از دستش میدی . این جا قلمروهای پادشاهی اهمیت چندانی ندارن. زندگی ما ، نام ما و شرافت ما ! این یه بازی نیست که تو انتظار سرگرمی ازش داری"تیریون اندیشید :” البته که هست ! بازی تاج و تخت " او دوباره تعظیم کرد و زیر لب گفت :" هرطور شما دستور بدید ، ناخدا."...
ادامه مطلب
«من برای مدت زیادی تنها بودم، جورا. فقط و فقط برادرم رو داشتم. من یه موجود کوچولوی وحشت زده بودم.ویسریس باید از من محافظت می کرد، اما در عوض به من صدمه میزند و بیشتر منو میترسوند. اون نباید این کار رو میکرد. اون فقط برادرم نبود، پادشاهم بود. اگه خدایان پادشاهان و ملکه ها رو برای دفاع از اونایی که نمی تونند ازخودشون دفاع کنند خلق نکردن، پس برای چی خلق کردن؟» دیالوگ های ماندگار کتاب نغمه یخ و آتش صحبتهای دنریس تارگرین با جوراه مورمونت...
ادامه مطلب
`همه ی ما میدونیم که برادرم چی کار میکرد... رابرت خودش به تنهایی از دروازه وینترفل بالا میرفت، همه رو می کشت و از میان ویرانه ها رد میشد تا روس بولتون رو با دست چپ و اون حرومزاده اش رو با دست راستش بکشه! من رابرت نیستم... ولی ما به سمت شمال میریم و وینترفل رو آزاد میکنیم، یا در تلاش برای فتحش میمیریم...``-استنیس براثیون قبل از حمله به وینترفل❤️...
ادامه مطلب
بعضی هاشون قهرمان بودند،بعضی ها ضعیف،فرومایه یا پست و ترسو...اکثرشون فقط مردانی بودند سریعتر و قوی تر از سایرین،با تجربه تر با شمشیر و سپر،اما هنوز هم برای رسیدن به غرور،جاه طلبی،شهوت،عشق،عصبانیت و حسادت دعا میکردند...برای طلا حریص بودند،و تشنه ی قدرت....و تمام احساساتی که افراد فنا پذیر رو تحت تاثیر قرار میداد،بهترینشون بر نقص ها غلبه کردند،وظیفه اشون رو انجام دادند و با شمشیرشون در دست کشته شدند...بدترینشون،بدترین اونهایی بودند که درگیر "بازی تاج و تخت" شدند...-محافظین سلطنتی...
ادامه مطلب
"...و اون پرنده کوچولو، خواهرِ خوشگلت، اونجا با اون شنل سفیدم وایسادم و گذاشتم کتکش بزنن. من اون آهنگ کوفتی رو ازش گرفتم، هیچوقت نمیخواست بده. میخواستم خودش رو هم صاحب بشم، باید این کار رو میکردم. باید حسابی می..دَمِش و قبلِ اینکه بذارمش واسهی کوتوله، قلبشو از سینه در میاوردم."-گفتگوی هاوند با آریاکتاب طوفان شمشیرها. فصل۷۴...
ادامه مطلب
هزاران صدا داد می کشیدند، اما آریا آنها را نمی شنید. پرنس جافری... نه، پادشاه جافری... از پشت سپرهایگارد شاهنشاهی به جلو قدم گذاشت. «مادرم از من خواسته که بذارم لرد ادارد سیاه بپوشه و لیدی سنسا تقاضای ترحم برای پدرش کرده.» آن وقت به سنسا نگاه کرد و لبخند زد، و برای یک لحظه آریا فکر کرد که خدایان دعاهایش را شنیده اند، اما جافری به جماعت رو کرد و گفت: «اما اونا دل نازک زنها رو دارند. مادام که منپادشاهم، خیانت هیچ وقت بی مجازات نمیمونه. سر ایلین، سرش رو برای من بیار!»هوار جمعیت بلند شد و با هجومشان به جلو، آریا احساس کرد که مجسمه ی بیلور تکان خورد. سپتون اعظمبه شنل پادشاه چنگ انداخت و واریس در حالی که دست تکان می داد با شتاب به روبروی پادشاه آمد، حتی ملکه داشت چیزهایی میگفت، اما جافری با سرش نه...
ادامه مطلب
کنیزش با ترس به دروگو خیره شد. زمزمه کرد: «اون می میره.»دنی به او سیلی زد. «کال نمی میره. اون پدر نریانیه که بر دنیا چیره می شه. موش هیچ وقت بریده نشده. هنوززنگ هایی رو که پدرش بهش داده به موهاش میبنده.»ژیکوی لرزان گفت: «کالیسی، اون از اسب افتاد.» چشمانش ناگهان پر از اشک شد. دنی از آنها رو برگرداند. او از اسب افتاد! چنین بود، خودش و همخونها دیده بودند و بدون شک کنیزها و محافظینش نیز دیده بودند. و چند نفر دیگر؟ نمی توانستند سری نگهش دارند و دنی می دانست که به چه معناست. کالی که نمی توانست سواری کند، نمی توانست فرمانروایی کند، و دروگو از اسب سقوط کرده بود. قسمت هایی از کتاب نغمه یخ و آتش...
ادامه مطلب
سرسی ... من هیچوقت ازت خوشم نمیومد ، ولی تو خواهرم بودی . برای همین هیچوقت بهت آسیب نزدم . ولی تو خودت خواستی ، من برای کاری که کردی آزارت میدم ...هنوز نمیدونی چطور ، ولی بهم زمان بده .یه روز میاد که فکر میکنی شادی ، که فکر میکنی امنیت داری و ناگهان یکدفعه تمام شادی و خوشبختیت به خاکستر تبدیل میشه .و اون لحظه ایه که میفهمی حسابم باهات صاف شده .تیریون لنیستر خطاب به سرسی ، پس از آسیب زدن به آلایایا...
ادامه مطلب
"تیان خودش را در حالی یافت که نمیدانست باید دعا کند یا نه.اگر دعا کنم آیا خدایان کهن دعای مرا میشنوند؟آنها خدایان او نبودند...هیچوقت نبودهاند.او آهن زاده بود،پسر پایک...خدای او خدای مغروق جزایر بود ...ولی وینترفل فرسنگها از دریا به دور بود.از زمانی که یک خدا دعایش را شنیده بود یک عمر می گذشت.او نمی دانستکه بود...یا چه بود...چرا هنوز زنده بود...اصلاً چرا به دنیا آمده بود...«تیون»صدایی زمزمه کرد...سرش بالا آمد...«کی بود؟»همه چیزی که می دید درختان و مه غلیظی بود که آنها را می پوشاند.صدا به آرامی خشخش برگها و به سردی نفرت بود.صدای یک خدا یا یک روح...چند نفر روزی که او وینترفل را گرفت مu200dُردند؟چند نفر دیگه روزی که وینترفل رو از دست داد؟روزی که تیون گریجوی مُرد تا دوباره به عنوان «ریک» متولد شو...
ادامه مطلب
باریستان دلیر پافشاری کرد:"- عالی جناب، من تو بیست و سه سالگی برای عضوی از رادی سفید انتخاب شدم. این همه ارزوی من بود، از همون لحظه اول که شمشیر به دست گرفتم. من مقامم رو کنار گذاشتم، دختری که قرار بود با من ازدواج کنه با پسر عموم وصلت کرد.من به زمین یا فرزند پسر احتیاجی نداشتم. زندگی ام رو به پای سلطنت ریختم."سر جرالد هایتاور" خودش سوگند منو شنید... برای محافظت از پادشاه با تمام قدرتم... برای فدا کردن جانم... من کنار "گاو سفید" و "شاهزاده لووین" جنگیدم... کنار "سر ارتور دین افسانه ایی"، شمشیر سحرگاه جنگیدم!قبل از اینکه به پدر شما رابرت باراتیون خدمت کنم به شاه اریس خدمت کرده بودم و به پدرش جهریس، سه پادشاه!"انگشت کوچیک گفت: -"و همه اونا مردن."ملکه مادر اعلام کرد:-" و حالا کار تو اتمام یافته...
ادامه مطلب
کتلین: تو اولین پادشاهی نخواهی شد که زانو زده، همون طور که اولین استارک نخواهی بود.راب: هرگز!کتلین: هیچ شرمی در این کار نیست. بیلون گریجوی وقتی شورشش شکست خورد، به رابرت زانو زد. تورهن استارک پیش از اونکه ارتشش با آتیش مواجه بشه، مقابل اگان فاتح زانو زد.راب: مگه اگان پدر تورهن استارک رو کشته بود؟...
ادامه مطلب
آریا .. خب افرادی که با ند ملاقات داشتند اگر سرزده به محوطه می رفتند ، همیشه اون رو با پسرک اصطبل اشتباه می گرفتند . آریا ترکیبی از یک پسر و یک توله گرگ بود ، کافی بود از انجام یک کار منعش کنی و اون کار به تنها خواسته قلبیش تبدیل می شد . آریا صورت کشیده ند را داشت و موهای قهوه ای داشت که همیشه فکر می کردی یک پرنده روی آن ها خرابکاری کرده .من از تبدیل اون یه یک بانو ناامید شدم .در حالی که دخترهای دیگه عروسک جمع می کردند آریا پوست خشک شده جمع می کرد و هرچیزی که در ذهنش بود بدون هیچ مقدمه ای بیان می کرد. قسمتی از افکار کتلین استارک در مورد آریا در کتاب نغمه یخ و آتش...
ادامه مطلب
توصیف استنیس باراتیون از تایوین لنیستر در کتاب نغمه یخ و آتش اولین باریو که پدرم من رو به دربار برد یادمه، رابرت باید دستمو نگه میداشت. بعید میدونم بیشتر از ۴ سالم بوده باشه، پس رابرت هم حتماً ۵ یا ۶ سالش بوده. ما با هم موافقم بودیم که شاه همونقدر که اژدهاها ترسناک بودن، باشکوه بود. چند سال بعد پدرمون بهمون گفت که ایریس اون روز صبح خودشو روی تخت آهنین زخمی کرده بود پس دستش جاشو گرفتهبود. اون تایوین لنیستر بود که این اندازه مارو تحت تاثیر قرار دادهبود....
ادامه مطلب
سرسی : تو باید تاج و تخت رو مال خودت می کردی ، جیمی به من گفته که تو اولین کسی بودی که روز سقوط حکومت ایمون ، روی تخت آهنین پیداش کردی و مجبورش کردی که از روی تخت بلند شه . اون لحظه می تونست مال تو بشه ، تمام کاری که باید می کردی این بود که از پله ها بالا بری و روی تخت بشینی .... چه اشتباه ناراحت کننده ای انجام دادی ..ادارد : من اشتباهایی کردم که تو حتی نمیتونی تصورشون کنی ، ولی اجتناب از نشستن روی تخت آهنین به هیچ وجه یکی از اونا نیست . دیالوگ سرسی لنیستر و ند استارک در کتاب...
ادامه مطلب
بریندون تالی میدانست چطور به حرف کسی گوش بسپارد...به حرف هر کسی جز پدر کتلیناو برادر لرد هاستر بود، پنج سال جوانتر اما ان دو از زمانی که کتلین به یاد داشت باهم در جنگ و دعوا بودن.در یکی از بحث های داغ و طولانیشان لرد هاستر "بلک فیش" رو "بز سیاه گله تالی ها" صدا کرده بود.بریندون خندیده بود، و به نشان خاندان تالی که یک ماهی غزل الای جهنده بود اشاره کرده و گفته بود: -"ترجیح میدهم یک ماهی سیاه باشم، تا یک بز سیاه"و از ان روز به بعد ان را به نشان شخصی خود برگزید!دعوا و جنگ بین دو برادر... تا عروسی دختران هاستر پایان نیافتدر مراسم عروسی به هاستر گفت: "-میخواهم ریوران را ترک کنم و به لایسا و جان ارن، لرد ایری خدمت کنم!" انطور که ادمیور در نامه هایش برای کتلین مینوشت، لرد. هاستر پس از ان هیچگاه نام ...
ادامه مطلب
شاهزاده ریگار ، بانویش لیانا را دوست داشت و هزاران نفر به خاطرش مردند .. دیمون بلکفایر عاشق دنریس اول بود و هنگامی که از او جواب رد شنید ، قیام کرد . بیترستیل و بلاد ریون هر دو عاشق شیرا سیستر بودند و این باعث شد هفت پادشاهی در خون غرق شود . شاهزاده دراگون استون عاشق جنی از الد استون بود و به خاطرش تاج و تخت را کنار گذاشت ، پس از این وستروس بهای عروس را با جنازه ها داد . هر سه پسر اگان تارگرین پنجم برای عشق ازدواج کردند و مقابل خواسته های پدرشان برای ازدواج و اتحاد ایستادند و تنها دلیلش این بود که پدرشان هم برای انتخاب ملکه اش به قلبش تکیه کرده بود . این باعث شد که اگان پنجم به جای اتحاد سریع ، دشمنی عمیق نصیبش شود . خیانت و آشفتگی همانطور که شب به دنبال روز می آید ادامه داشت و پایانش در سام...
ادامه مطلب
در این پست نگاهی کوتاه خواهیم داشت به آنچه که گیلی در اپیزود eastwatch در حال خواندن کتاب به آن اشاره کرد. گیلی یک وحشی که از سوی پدرش مورد سوء استفاده قرار میگرفت حالا هم میتواند بخواند و هم به کودکش بیاموزد ، در سکانسی از اپیزود ایست واچ که در سیتادل اتفاق افتاد گیلی قسمتی از یک کتاب را برای سم میخواند که نکات مهمی در آن دیده میشد!!!او گفت: " استاد مینارد گفته ازدواج شاهزاده راگر (گیلی نام ریگار را اشتباه تلفظ کرد) را ملغی کرده و او را در دورن به عقد کس دیگری در آورده"ما میدانیم که استاد مینارد چه کسی را به عقد شاهزاده ریگارد در آورد است ، لیانا استارک مادر جان اسنو !!!با دانستن چنین موضوع...
ادامه مطلب